یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
هزار زر سرخ

سال که به آخر آمد، ماهى به دجله نماند.
سال که به آخر آمد، کبوتر در هواى بغداد نخرامید.
سال که به آخر آمد، گندم بر زمین عراق بار نداد.
خلیفه گفت: «از چه؟ » و گفتند: «از چه ؟» کسى را خبر نیامد.
در شهر، به بانگ بلند ندا دادند هر که بداند هزار زر سرخ او را دهیم! و کس ندانست. مشتى رند به طمع، سر دادند چرا که خلیفه را دروغ، خوش نیامد و از بسیارى دروغ، هواى بغداد تیره بود.
سال که به آخر آمد، دروغ، ابرى بود فراز دارالخلافه که بارانش، اشک بود در چشمان فقیران و یتیمان؛ از بسیارى اشک، دجله پر آب شد و به اشک ،ماهیان بمیرند. از بسیارى اشک، زمین به شوره نشست و شوره، گندم از دیده ی زمین پنهان کند. از بسیارى اشک، کبوتران را غصه پر شد در دل و دل، خون شد و جملگى بمردند.
خلیفه گفت: «از چه ؟» و گفتند: «از چه؟ » کس ندانست؛ یعنى دانست و نگفت.چه بگوید که سر از وى به تیغ، برنگیرند؟
شاعرى مى گذشت و وعده هزار زر سرخ بشنید. شتاب کرد و البته سرها را بر دروازه ها دیده بود و قصه رندان را شنیده بود. خلیفه گفت: «از چه؟ » گفت: «از بسیارى حشمت ات، کس را یاراى حقیقت نیست و حقیقت را چون بر رداى خلیفه بدوزند چشم ها را خیره کند و چشم هاى خیره، شگون ندارند و حسد، تقدیر را از شوکت خلیفه، به فغان آورد و ماهى را بمیراند و کبوتر را بمیراند و گندم را بمیراند.» خلیفه را خوش آمد و هزار زر سرخ، شاعر را داد و او را به شادکامى روانه کرد.
گفت: «هم گفت و هم نگفت.»
گفت که «این بلیه از دروغ باشد اما به دروغ گفت و چون دروغ را به دروغ در پیچند، ملوک را خوش باشد.» و خندید؛ و خندیدند جملگى. دروغ، فزونى گرفت. فزونى گیرد چون.‎.‎. سر و تیغ را به یاد آور!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
کلید و قفس

-«پرنده اى که بخواند، در قفس مى ماند!»
-«چه کنم؟ »
-«نخوان!»
-«اگر نخوانم خواهم مرد.»
-«یا مرگ یا آزادى!»
-«راه دیگر بنما اى پیر!»
«راهى نیست. سلطان، خواهان صداى توست اگر خواهى برهى از آن «تیره آب» که روان را تیره کند، نخوان. اگر خواهى برهى از شیطان، نخوان.»
مرید، شیخ را بگذاشت و بیرون آمد. چون شباهنگام به مجلس عیش سلطان شد، خواست که رها شود و شد. چگونه؟ از این قرار:
خواند و پیش رفت و پیاله از دست سلطان بگرفت و بر زمین کوفت و خندید چنان که مجلسیان را خوف آمد که مجنون است.
مجنون شد که بخواند و رها شد و از مجلس عیش، او را به هزار خوارى، به تاریکى شب، در دجله افکندند که جنون را مستى انگاشتند اما او بخندید و ریسمان بسته بر کمر را بگشود و رها شد در آب.
خبر رساندند به سلطان که بلبل در آب خبه شد. گریست اما نه بسیار و بیشتر از سر تأثیر خمر و نه به عقل. بلبل، رها در آب همى رفت و رفت تا به نیزارى رسید و کناره اى؛ و از آن پس، تنها براى خویش خواند تا به سلطان خبر بردند که چوپانى صوت داوودى دارد، بخواست و چون گرد پیرى بر چهره جوان نشسته بود و چهره اى نازپرورده را آفتاب، به سیاهى نشانده بود، باز نشناخت اما فرمان داد که به مجلس وى بخواند یا تیغ را بر گردن خویش، خون ریز ببیند.
بلبل را پند پیر به یاد آمد اما.‎.‎. و پیر را، چون حکایت بلبل بدین جا رسید، اشک بر گونه غلتید. غلتید و به زیر آمد تا به قلبش رسید و چون قطره اى که بر آتش اوفتد، به ناله اى، ناپیدا شد.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
چیستان

حوالى سال ۹۷۰ قمرى، حاکم قندهار در فرمانى به بزرگان قبایل اعلام کرد که هر «که» از «ابر» سخنى آورد نو، او را ده اسب عرب بخشد. این فرمان را ده رسول به ده «بزرگ»رساندند و ده «بزرگ» پنداشتند که حاکم قندهار، یا مزاح مى کند یا طرح معما؛ پس ده «معما» به پیشگاه حاکم روانه شد به «عوض»؛ بدین پندار که «گله» در پى نخواهد بود. آن ده «معما» چنین بودند:
۱- آن چیست که خواب آورد و چشم نیست، باد آورد و خرمن نیست، شرم آورد وگریه نیست؟
۲- آن چیست که باران است و جامه را خشک دارد، جان است و چکامه را از شاهان دریغ کند، مهمان است و میزبان را از خانه برون راند ؟
۳- آن چیست که نیست، نیست که هست، هست که چیست رؤیا نیست جاى دیگر بجو!
۴- صبح است و تاریک است، نهر است و باریک است، ماهى نیست، سنگ پشت نیست اما از دریا بر آید و برخاک بمیرد.
۵- آهوست در بیابان اما نمى دود، ببر است در نیزار اما نمى غرد، پیل است در کشمیر اما بر مور گام نمى نهد نقطه پایان مى نهد! ندانى چیست، هم بدانى!
۶- سنگ را چون گندم آسیاب کند و از آن نان سازد، نان سنگ را بخورد و فربگى گیرد، فربگى اش را درمان نباشد مگر به زمان.
۷- «گردو بن» بنشاند و سرو برآرد، شاهان در جست وجوى آنند.
۸- هزار جنگ است و یک صلح؛ و در آن صلح، شکسته شود.
۹- بال است بى پرنده، چون به هوا رود بر زمین باشد، خردمندان از آن سخن نرانند.
۱۰- سایه همگان باشد و خود، سایه نباشد؛ به زبان انار، آتش است در کوه ها.
چون ده «رسول» بازگشتند با ده «معما»، حاکم، ده جلاد روانه کرد با ده پاسخ که همه، یکى بودند: تیغى آخته! آنگاه طوایف را پیغام فرستاد که معناى «ابر» این است که به عزاى اینان بگریید! چون سال به پایان رسید و عید، «نو» شد، حاکم بمرد و جاى به فرزند داد که باید با ده فرزند - فرزندان همانان که کشته شدند - به زبان تیغ و معما سخن مى گفت.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
قرار

حوالى غروب از خود پرسید پلنگ مى آید یا نه؟ پلنگ نیامد. وقتى به ده زده بود شهامت اش بیشتر بود. هیچ وقت نمى شد حیوانات را پیش بینى کرد؛ اما پلنگ که حیوان نبود یک روح بود یک روح شریر که در کالبد «پلنگى مرده» آشیان کرده بود و اگر دو بار ساچمه هاى «دو لول» آلمان غربى اش را توى بدنش خالى مى کرد و سرش را با چاقوى سرکج قزاقى مى برید، آن روح به جایگاه واقعى اش، جهنم، بر مى گشت. این را پیرزنى گفته بود که از مادرش شنیده بود و مادرش هم از مادرش که سال ها بعد، پلنگى با چشمانى عسلى به ده شان خواهد آمد و بزرگترین پسر بزرگترین شکارچى ده را در شب دامادى اش خواهد درید؛ و تنها آن شکارچى ست که مى تواند بعد از ۳۰ شب و ۳۱ روز، در دامنه غربى کوه هاى تالش، پلنگ را با دو لول ساچمه اى اش بزند. البته مادر ِمادر پیرزن به کشورى به نام «چه مى دانم غربى» هم اشاره کرده بود. به هر حال در مراسم عزادارى، آدم، بعضى قسمت هاى پیشگویى یادش مى رود. شکارچى فقط پرسیده بود: «پس انتقام، حتمى است؟ » و پیرزن گفته بود: «در آن حد که کینه ات سبک شود مثل یک پر.»
و حالا او، بعد از ۳۰ شب و ۳۱ روز، منتظر پلنگ بود با «دولول» آلمانى اش. از بچگى این پیشگویى را شنیده بود و تمام عمر سعى کرده بود که بزرگترین شکارچى، یک نفر دیگر باشد اما شکارچى بزرگ، شب قبل از دامادى پسرش، عزب و بى خانواده، در شصت سالگى، سکته کرده بود و مرده بود. نه! از تقدیر گریزى نبود. او باید پلنگ را مى زد. او باید پلنگى را مى زد که از توله گى، شیر بزداده بودش؛ بزرگش کرده بود و براى آن که پیش بینى محقق نشود، برده بودش حوالى مرز، توى آستارا، و دور از چشم سرباز هاى شوروى، از سیم هاى خاردار ردش کرده بود و فرستاده بودش توى جنگل هاى انبوه و بعد از رودخانه گذشته بود و «ایست» را به روسى شنیده بود و گلوله خورده بود به زانوش اما خودش را از سیم هاى خاردار رد کرده بود و تا آخر عمر، لنگ مانده بود. باید پلنگ را مى زد. خودش بود با آن نشان ستاره مانند که روى پیشانى اش بود؛ باید.‎.‎.
و پلنگ آمد؛ آرام، اما.‎.. آمد مثل قرارى که با رفیقى داشته باشى بعد از سال ها.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
شیوه شرقى

هیچ وقت سر درنیاوردم چطور ویلن اش را کوک مى کند. مثل بقیه این کار را نمى کرد؛ یعنى کارى نداشت به سیم ها و آن پیچ هاى سرقهوه اى که باید اندازه انبساط و انقباض سیم ها را تنظیم مى کرد.
مى گفت: «این کار اروپایى هاست. ماکه شرقى هستیم و مثل کمانچه مى زنیمش، کارى به این کارها نداریم.»
یک بار به یک استاد مسلم ویلن این نکته را یادآور شدم. تقریباً از بالاى «سن» پرتم کرد توى صندلى ها. مى گویم «تقریباً» چون ویلن اش را توى صورتم نزد فقط تا نزدیکى هاى صورتم جلو آورد و من کنترلم را از دست دادم. مطمئنم این لطف را براى حفظ زیبایى صورتم نکرد و به خاطر ویلن اش بود که «دویست سال» قدمت داشت!
وقتى این جواب بى کلام استاد مسلم را توى خانه این استاد شرقى اعلام کردم، به مدت سه ساعت از به یاد آوردنش مى خندید.گفت: «پاسخش اشتباه اما شرقى بود! مطمئنم با مختصرى اختلاف، او هم ویلن اش را مثل من کوک مى کند. کمى فروتنى به خرج داد تا ناراحت نشوى.» و از ته دل خندید.
در مراسم تدفینش، آن استاد مسلم حاضر بود. خیلى ها بودند  اما استاد مسلم ویلن دویست ساله اش را هم همراه آورده بود. وقتى استاد شرقى را توى قبر گذاشتند، ویلن اش را بدون آرشه به دست گرفت؛ مثل کمانچه به دست گرفت و تا لحظه آخر که خاک، گور را پر کرد، مثل مجسمه ایستاد بالاى سر میت. باران گرفته بود در قبرستان. گفتم: «استاد! لطف کردید که آمدید.»
گفت: «لطف نکردم، لطف کرد که اجازه داد.‎..» و ادامه نداد.
قطره هاى باران از سیم هاى ویلن چکه چکه مى ریختند روى خاک.گفت: «بله! اینطورى هم مى شود کوکش کرد.»گفت: «همیشه مرگ یک استاد.‎..»گفت: «حتى موقعى که قطعه اى از باخ را مى زنى.»گفت: «ما شرقى ها اینطوریم.»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
چشم هاى غمگین

گاهى وقت ها مى شد قنارى را دید که از آن بالا دارد ما را نگاه مى کند. معمولاً قنارى ها به آدم ها نگاه نمى کنند یا لااقل غمگین نگاه نمى کنند اما این یکى، این طورى بود. هیچ کاریش هم نمى شد کرد. قصاب، معمولاً قفس اش را از میله سرخمیده اى آویزان مى کرد که بالاى سر مشترى ها بود؛ و مطمئنم که قنارى با پائین آمدن هر باره ساطور، دلش هُرىمى ریخت پائین. مشترى ها فکر مى کردند آن لکه هاى قرمز روى کاشى ها، خون شقه هاى گوشت است اما تکه هایى از دل قنارى بود. یک بار این را به قصاب گفتم؛ با صدایى شبیه به «رعد» خندید. قنارى، آن بالا، خودش را قایم کرد پشت جاى «دان »اش. آدم هاى بزرگ هیچ وقت حرف آدم هاى کوچک را تحویل نمى گیرند. قصاب هم حرف یک پسر بچه هشت ساله را تحویل نگرفت؛ و ‎.‎.‎. قنارى مرد.
قصاب اعلام کرد به دلیل مرگ نابهنگام یکى از عزیزانش، مغازه تا اطلاع ثانوى تعطیل است؛ و این تعطیلى آنقدر طول کشید که یک قصابى دیگر در دویست مترى مغازه قبلى باز شد. قصاب، کارش به جنون کشید. آدم فکر نمى کرد آدم به آن گندگى که صدایش شبیه به رعد بود دلش به این کوچکى باشد. دوا و درمان فایده نکرد. پدرم مى گفت: «بعضى چیزها دست خود آدم نیست. این بابا را از موقعى که سن تو بود مى شناسم. همیشه فکر مى کردم که خیلى راحت ‎.‎.‎. فکر مى کردم آدم هم مى کشد اما.‎..» و زیر لب استغفراللهى مى گفت. قصاب، خانواده نداشت. تنهاى تنها بود. بعضى ها مى گفتند چون زن نگرفته مجنون شده. جنون اش تا هجده سالگیم ادامه پیدا کرد. دیگر «کوچه خواب» شده بود و از آن هیبت ۱۰ سال قبل، اثرى نمانده بود. یک روز، مرده اش را کنار همان مغازه که ۱۰ سال پیش بسته بودش پیدا کردیم. شب قبلش، شب سردى بود؛ خیلى سرد؛ و قصاب، یخ زده بود. وقتى خواستیم نعش اش را حرکت بدهیم، زیر پیرهن سفید چرکش، روى سینه اش، چیزى تکان خورد. دست بردم زیر پیرهنش؛ زیر پیرهن، یک قمرى بود که داشت با چشم هاى ریز غمگین اش به ما نگاه مى کرد.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
آخر شاهنامه


شاهد بودم چطورى خودش را مى کشید بالا.
شاهد بودم که فقط ابر بود بالاى سرمان.
شاهد بودم که باد، آن چند درخت ِدویست متر بالاتر را -به گمانم پنج تا بودند- چطور تکان مى داد انگار که قرار بود از کمر بشکنند.
شاهد بودم که دو تا بزکوهى صدمتر بالاتر، ایستاده بودند لبه صخره ها و نگاهمان مى کردند انگار که به آینده،  به  سرنوشتمان نگاه مى کنند.
شاهد بودم که سنگ ها صاف بودند؛ شب قبل باران زده بود. سُر بودند.
شاهد بودم که ساعت، شش بود و طناب ها را شبنم خیس کرده بود و هوا روشن بود اما آفتاب، بالاى سرمان نبود.
شاهد بودم که یک عقاب [یا قوش یا باز ِشکارى، نمى دانم کدامشان! من که پرنده شناس نیستم] بالاى سرمان چرخ مى زد انگار سایه تقدیر باشد و اسفندیار، هى خودش را بالا مى کشید؛ بالاتر. مى گفت: «رستم هم رستم هاى قدیمى. عقب ماندى رستم!» و باز بالاتر مى رفت؛ و باز عقب تر مى ماندم.
شاهد بودم که چطور پوزخند مى زد که اگر برگردد پائین، کى مدیر مى شود کى ، زیر دست. این ها را مى شد توى چشم هایش خواند. مى شد از آن «رستم رستم» گفتن اش فهمید. سابقه ام بیشتر بود اما مخ هیئت مدیره را، فقط او بود که مى توانست.‎.‎. آنها هم گفته بودند: «فلانى خوب است اما جسارت ندارد براى ترقى.» و حالا، هر دو تامان این بالا بودیم.
شاهد بودم که عقاب [یا قوش یاباز یا هرچه] چطور پائین آمد و ناخن هایش را فرو برد توى صورتش؛ به گمانم نزدیکى هاى لانه اش بودیم؛ پیشنهاد من بود که از این مسیر بیاییم؛ یک بار هم آمده بودم البته؛ اما به اسفندیار نگفتم. نگفتم که یکى از محلى ها هشدار داده بود براى آن لانه.
شاهد بودم که چطور با زحمت، پائین اش بردم؛ به کمک محلى ها به دکتر رساندمش.
شاهد بودم که چطور هیئت مدیره با تأسف بسیار اعلام کرد قادر نیست پست مدیریت را به یک نابینا بدهد. [مى فهمید؟ با تأسف بسیار!]
شاهد بودم که.‎.‎.
 و پیروز شدم!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
پایانى عاطفى

بدون «ایده» نمى شود یک داستان را روبه راه کرد. بدون «ایده» هیچ داستانى را نمى شود روبه راه کرد.
من یک «زندگى» دارم که «ایده» ندارد یعنى داستان ندارد؛ فقط چند تا «حرکت» دارد. چند تا «آدم» دارد. «مقصد» ندارد.
مى خواهم این داستان را «ایده »دار کنم. مى خواهم هدف دارش کنم؛ بنابراین طبق سفارش کتاب معظم «راه و رسم قصه گویى» دو راه در پیش دارم؛ یا بروم سر وقت نازکى طبع و حوادث عاطفى و فضاهاى انسانى یا سراغ فضاهایى ضد آن: جنایت. یک داستان جنایى معمولاً هیجان انگیزتر است از یک داستان عاطفى اما براى من که قرار است همه چیز زندگى ام را سر این «ایده» بگذارم زیادى گران است. علاوه بر اینها، در ایران، معمولاً جنایتکارها چندان خوش شانس نیستند - مثل غربى ها - که پلیس را قال بگذارند. این را مى شود از فیلم هاى پلیسى ایرانى و سریال هاى تلویزیونى فهمید و البته غیر از اینها، عقل هم حکم مى کند که این آدم ها، شانسى براى فرار ندارند چون به محض این که مى خواهند طبق یک زمانبندى دقیق، از بانک یا طلافروشى، خودشان را به نقطه امنى برسانند توى یک ترافیک اعلام نشده در فلان خیابان گیر مى افتند؛ یا اگر بخواهند سر ساعت از تهران خارج شوند و مثلاً بروند به کشورى خارجى یا استانى جنوبى، هواپیما یا قطار، با تأخیر حرکت مى کند و همین تأخیر همه چیز را خراب مى کند. حتماً خودتان توى فیلم ها یا سریال ها، این صحنه ها را دیده اید؛ بنابراین تصمیم گرفتم با صحنه اى عاطفى، زندگى ام را به پیش ببرم. از چه کسى بیشتر از همه متنفر بودم؟ از یکى از همسایه هاى مجتمع که همیشه اتومبیل اش را توى جاى پارک من پارک مى کرد و اتومبیل مهمانش را - همیشه مهمان داشت - توى جاى پارک خودش. تصمیم گرفتم با یک دسته گل، یک صحنه آشتى قابل توجه براى داستان زندگى ام ترتیب بدهم. همسرش از آیفون گفت رفته بالا که آنتن را تنظیم کند. رفتم بالا؛ با لبخند. در حالى که روى نردبان بود، دسته گل را به دستش دادم و بدون هیچ حرفى برگشتم پائین با احساس عمیقى از انسانیت و عطوفت؛ در طبقه سوم بودم که صداى سقوط اش، صداى فریادش را شنیدم. هشت طبقه سقوط کرده بود و نمى دانم - هرگز نفهمیدم - چرا این زنبورهاى عسل، دست از سر گل ها برنمى دارند؛ حتى گل هایى که بسته بندى شده اند؛ روبان پیچ شده اند؛ کارت «با علاقه بسیار» نصب شده روى پوشش پلاستیکى شان. به هر حال ‎.‎.‎. مى فهمید که ! حُسن نظر داشتم؛ و کسى را براى حُسن نظر، اعدام نمى کنند!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
بر سواحل آتلانتیک

یک افسانه بود و تمام شد.
یک افسانه بود که پیرمردها، سینه به سینه حفظش کردند اما آخرین پیرمرد در صبحى بهارى دریافت که نه تنها افسانه که نامش را هم از یاد برده است.
پس «افسانه»، کالبد مرده اى را انتخاب کرد تا مرده به خانه بازگردد و افسانه را بگوید و بعد دوباره بمیرد. مردمان کهن، اغلب از مردگان خود مى ترسیدند. تبر برداشتند و مرده را تکه تکه کردند.
پس «افسانه» به کالبد طوطى اى فرو رفت که سخن مى گفت اما طوطى که تنها حرف هاى شنیده را تکرار مى کرد وقتى به قصه گویى پرداخت، صاحبش گمان برد که دیوانه شده یا به تسخیر اجنه درآمده، آزادش کرد و طوطى به سرزمین طوطیان رفت اما طوطیان هم از شنیدن آن سخنان غریب در عجب شدند و او را ترک گفتند و طوطى به غریبى مرد.
پس «افسانه» در واپسین سال هاى قرن نوزدهم، در خواب «گراهام بل» فرود آمد تا او با تلفن، «افسانه» را فناناپذیر کند اما «گراهام بل» پنداشت که این خواب، ریشه اى غیرعلمى دارد، آن را چون خاشاکى که در روزى توفانى بر موهایش نشسته باشد در سطل زباله اى انداخت که گربه اى در آن، آرام خفته بود. گربه گمان برد که «افسانه» موش است. آن را به دهان گرفت و در خیابان ها با آن بازى کرد؛ با این همه، «سبکى تحمل ناپذیر» آن، آنقدر سنگینى را از وى دریغ کرده بود که باد او را از چنگال گربه ربود و به سرزمین هاى گرمسیر برد.
پس «افسانه» در میان قبیله اى از بومیان رود آمازون سکنا گزید و آنها، او را دهان به دهان و سینه به سینه نقل کردند اما دیر بود چون زبان مردم آن قبیله با ورود تمدنى جدید نابود شد و جایش را به انگلیسى و پرتغالى داد و آخرین بازمانده، به فروشنده «رولزرویس» در خیابان هاى بوگوتا بدل شد که اسپانیایىزبان ها از پرتغالى اش چیزى نمى فهمیدند و از انگلیسى اش گمان مى کردند که دارد ژاپنى حرف مى زند.
پس «افسانه» به مجسمه اى بدل شد در سواحل آتلانتیک که مردم گمان مى کردند فانوس دریایى است و دریانوردان با گرماى نورافکن هایش، پیپ شان را روشن مى کردند... پایانى غم انگیز براى یک افسانه.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
بوى سندل

تصمیم گرفت که از مرگ بگریزد.
قایقى ساخت از چوب سندل و به دریایى پهناور داخل شد که مردگان را به سر منزل ابدى شان مى رساند.
پنداشت که بخت یاریگر اوست که نگهبانان سفید پوش، او را نادیده به پیش مى رانند. پنداشت که مى تواند سالیان سال پارو بکشد تا به جزیره اى در شرق جهان برسد که مرگ را اجازه ورود به آن نیست.
یک بار در جزیره اى فرود آمد که پرندگانش به زبان آدمیان سخن مى گفتند و او را پند دادند که خیال باطل را از سر به در کند و به روشنى، در بستر بمیرد اما او به پرندگان خندید. گفت: «شما نادانانید. مى خواهید زندگى جاوید را از من دریغ کنید تا من چون شما به پیرى برسم. جوانى را چون پرى که از شما- به وقت سردسیر- بریزد، از تن بریزم و از زندگى، در نیابم آن چیز را که رنگ است وعطر و جاودانگى.»
پرندگان خاموش ماندند چرا که «خرد» به عمل دست دهد نه به گفتار.
پس سال هاى بسیار پارو کشید و به پیش رفت.
پارو کشید و به پیش رفت.
پارو کشید و به پیش رفت.
پارو.‎.‎. تا روزى رسید که آفتاب را خوب نگریست و دانست که قایق از جاى خود، حتى اندکى به پیش نرفته. او تنها در رؤیاهاى خود پیش رفته بود؛ آنگاه، مرگ به هیئت پرنده اى رخشان پر، از افق هویدا شد و بر قایق نشست. مرد گفت: «اى پرنده! آمده اى که پندگویى و بازم دارى از سفر » پرنده گفت: «هیچ در این آب نگریسته اى که خویش را چنان که اکنونی بازیابى؟ »
مرد نگریست. پیرى دید انبوه مو و سپید هیئت که جوانى اش چون پر پرندگان- به وقت سردسیر- از تن ریخته بود.
پرنده گفت: قایق ها آنقدر دریا ندارند که از من بگریزند.‎.‎. و مرد دست از پارو کشیدن کشید. گفت: «شاید دریاها آنقدر مرد ندارند.» پرنده خندید؛ اگر بتوان منقار گشودن یک پرنده را درغروب آفتاب، خندیدن فرض کرد؛ پرنده، مرد را با خود برد چون یک ماهى که به منقار بگیرد و به دورها پرگشاید. قایق در آب ها سرگردان ماند با بوى سندل اش.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
عمل بینى در پاریس

«زمان خوبى نیست براى بحث کردن اما مى شود چند نکته را روشن کرد:
۱- من حق دارم که دخل ات را بیاورم چون.‎.‎.
۲- من حق دارم! پس چون و چرا ندارد چون.‎.‎.
۳- من حق دارم چون الآن اسلحه دست من است.‎..»
- «کات! کات! خیلى غیرعادى بود. کمى طبیعى تر! فکر مى کنى که باید اداى کشتن را در بیاورى باید بکشى عزیز من! بازیگرى باید توى خون ات باشد.‎..»
- «بزنم صورتش را بیاورم پائین براى مصالح یک آپارتمان هشت طبقه!»
- «جانم ؟!»
- «هیچى! مى فرمودید درباره بازیگرى و خون!»
- «پسرجان! باید بیشتر، فیلم هاى کلاسیک را نگاه کنى. چند تا فیلم بوگارت دیده اى ؟مارلون براندو چند تا دیده اى؟ ما توى فرانسه همه این ها را دیده ایم. ندیده ایم! قورت داده ایم!»
- «جسارت است استاد! ما هم قورت داده ایم. شما فکر مى کنید توى دانشکده داشتیم چه کار مى کردیم؟ هى «خارج» را به رخ نکشید. ما اینجا بازیگرهاى خیلى خوبى داریم.»
-«ها! ها! ها! پس چرا مشهور نیستند. آمیتا باچان را توى اروپا مى شناسند اما این بازیگرهاى خوب شما را نمى شناسند.»
- «بازیگرهاى خوب ما را! مگر شما مال یک جاى دیگرید ؟»
- «من ملیت دوگانه دارم.‎..»
- «چند سال است ؟»
- «یک سال!»
*
بخش حوادث - خبر فورى هنرى:
«دیروز، سر صحنه فیلمبردارى فیلم «یا بکش یا بمیر»، کارگردان فیلم دچار سانحه شد. درست شنیدید! نه بازیگران نه سیاهى لشکرها! آقاى کارگردان از ناحیه بینى دچار شکستگى شدید شد و کارش به بیمارستان کشید. ماجرا از این قرار بود که...»
*
بخشى از یک مصاحبه:
- «در ایران، کنار آمدن با عوامل فنى و بازیگرها خیلى سخت است. در فرانسه این مشکل را نداشتم. البته کار تلویزیونى مى کردم؛ مستندهاى پنج دقیقه اى درباره رویدادهاى ترافیکى پاریس. اینجا کار خیلى مشکل است. دوستانم از بینى ام خیلى تعریف مى کردند اما حالا کج شده. برایش هفت میلیون «دیه» مشخص کرده اند در حالى که عمل بینى در پاریس، خرج اش ۱۰ برابر این رقم است. خب! بالاخره عمل بینى در پاریس یک چیزى ست و در کشور شما، یک چیز دیگر!»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
فکرش را هم نمى کنى!

اغلب مى پرسند یک فیلمنامه جنایى را چطور مى شود نوشت؟مى گویم با «تجربه»! سؤال ها زیاد است. مى خواهند بدانند براى نوشتن چنین فیلمنامه اى حتماً باید کسى را کشت ؟
مى گویم خیر! اگر خودتان هم کشته شوید کافى است! عجب روزگارى است! چرا تا مى گوییم «تجربه»، همه فکر مى کنند یکى باید بکشد، یکى باید بمیرد خب! بروید این همه پرونده حاضر و آماده را توى «آگاهى» بخوانید و نتیجه بگیرید؛ کارى که در همه جاى دنیا مى کنند اما براى شناخت کامل شخصیت ها و وضعیتى که آنها را به حوزه جنایت کشانده، باید کلامشان را هم داشته باشید، لحن شان را هم داشته باشید. ضبط صوت با خودتان ببرید زندان و مصاحبه کنید. امکانش نیست؟بایستید جلوى در زندان و از آنهایى که آزاد مى شوند، مصاحبه بگیرید. زورتان مى آید؟ خانواده هاى اینها که مى روند براى ملاقات، روزش هم که مشخص است، حرف اینها را ضبط کنید، پیاده کنید. روى این حرف ها مکث کنید. جدى شان بگیرید. این حرف ها، انگیزه ها را روشن مى کند؛ حتى انگیزه هاى قتل هایى را که مى توانستند پیش بیایند اما از سر اتفاق پیش نیامدند. در ایران، خوشبختانه جنایت سازمان یافته خیلى کم است. همه چیز اتفاقى و بدون برنامه ریزى پیش مى آید. گاهى هم پیش نمى آید! من روى چند مورد متمرکز شدم که آدم هاى تحصیلکرده در آن دخیل بودند و خواسته بودند با برنامه ریزى کامل، یک پروژه جنایى را پیش ببرند، با این همه ،شکست خورده بودند! برنامه ریزى جنایى، خوشبختانه مال جامعه ما نیست. جنایات اتفاقى هم، از جنایات اتفاقى «اتفاق نیفتاده» کمتر است. در مجموع، کشورى داریم که مواد اولیه لازم - مثل امریکا یا اروپا - براى نوشتن یک فیلمنامه جنایى کامل در آن پیدا نمى شود؛ مگر این که خودتان دست به کار شوید! من فیلمنامه اى دارم که تا یک ماه دیگر مراحل اول تولیدش را پشت سر مى گذارد به نام «فکرش را هم نمى کنى!» درباره یک استاد فیلمنامه نویسى است که سعى مى کند یکى از فیلمنامه نویسان جوان را بکشد تا سه فیلمنامه درخشانش را به اسم خودش تبدیل به فیلم کند؛ موفق هم مى شود قتل جوان را یک حادثه نشان دهد.انگیزه ها؟خب! «براى پیرمردها سرزمینى نیست!» این را «برادران کوئن» مى گویند. به نظرم خیلى خیلى موفق بوده ام در این فیلمنامه تخیلى. خواهید دید. راستى! در پایان کلاس، درگذشت ناگهانى فیلمنامه نویس فوق العاده مستعد «رادین بهرامى» را تسلیت عرض مى کنم؛ خب! بعضى مواقع، بعضى حوادث اجتناب ناپذیرند!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
جایى براى انتخاب


«آخرش چى؟ »
«هیچ چى. مى پریم اون ور دیوار.»
«اگه صاحبخونه باشه؟ »
«نیس! زاغ سیاشونو چوب زدم. دو روزه دارم کشیک مى دم. مأمور آب، دوبار اومد کسى نبود که درو باز کنه.»
«زنگ خطر چى ؟»
«ندارن. دو ساله که زنه اصرار مى کنه اما «مرده» طفره مى ره...»
«تو از کجا مى دونى ؟»
«یادت رفته تیمور زاغى راننده شرکت «مرده» بود تا به خاطر بالا کشیدن زاپاساى دو تا بنز، اخراجش کرد.»
«پس خطر مطر توش نیس! مى پریم اون ور دیوار و گاوصندقو خالى مى کنیم و د برو که رفتى! این طوراس دیگه ؟»
«آره! این طوراس!»

.‎.‎. اما آقاى بازپرس! خونه، خالى خالى بود. هیچى توش نبود. اصلاً شبیه خونه نبود؛ یعنى شبیه یه خونه اعیونى نبود. هى تو در تو بود؛ هى راه تو راه بود و دم هر راه هم یه تابلو زده بودن با جمله هاى مسخره: «این، همون زندگیه»، «کج رفتى!» ، «برگرد، وگرنه برت مى گردونم» ، «دل شیر دارى که اینجایى!» و از این جور حرفا که من ترسیدم و خواستم برگردم اما رفیقم که کهنه کار بود و البته آخرش هم اسم واقعى شو نفهمیدم، مى گفت بریم جلو. من جلوتر نرفتم. وایسادم. اون رفت جلو و دیگه هیچ وقت برنگشت؛ یعنى اون دو روزى که من توى راه هاى تو در توى خونه گم شده بودم ندیدمش. شانس آوردم که تونستم با صداى یه قنارى که از توى باغچه مى اومد، خودمو به در وردى برسونم. بعد هم که مأموراى شما، توى خیابان بعدى، بهم مشکوک شدن و ‎.‎..»
*
گزارش کلانترى محل: «در نشانى یاد شده، تنها یک خانه متروک یافت شد که سا ل ها، بى سکنه است. احتمالاً سارق مورد نظر، دچار اختلال مشاعر شده یا ‎.‎..» این پرونده همچنان مفتوح است.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
سفره در آتش

از اطعمه، بسیار خواست و چون اهل «خوان» از عهده برنیامدند، گفت: «خوانسالار دیگرى خواهیم!» اهل «خوان» به دریوزگى، به شهر شدند و لقمه اى خواستند و نیافتند؛ پس روز به نیمه نشده، گفتند: «کس درآمده به بارگاه که گوید به سفره سلطان، کیمیاگرى کند اگرچه سنگ  مُقام کرده باشد در لقمه، زر شود به شیرینى.»
گفت: «بزرگ ادعایى است. رخصت دادیم. چنان کند که گوید.»
اما آنچه که مرد خواست و طعام از آن برآورد:
اسفناج هندى به نیم سیر و دو سنگ. [«سنگ» از آنسان که به حجره جوهریان فراهم است و زر به آن سنجند]
انبه دیار شام به افشره دو قطره و اندکى از جان انبه [به سر سوزنى یا زخمى تیغى از دیار زنگبار]
جان آهوى یونانى به دو شقه، به همنشینى درناى خزر و نرماى سینه طاووس کشمیرى و دو کبوتر مصرى، ادویه دیار ترکستان که به نعل اسبان ترکمن کوفته شده و به زعفران دارالسلام آغشته و با دانه هاى فلفل جزایر دریاى جنوب آشنا باشد و.‎.‎. و.‎.‎. و.‎.‎.
پس طعامى ساخت که سلطان را از «آفرین آن» گریز نبود.
گفت: «چه خواهى؟ » گفت: «خواهم که بوسه زنم بر دو کتف سلطان» [و دانیم که از اثر آن بوسه ها، دو مار روییدند، مغز مردمان خواستند، تخت، به جور «مار دوش»، به آتش شد از آن که خوانسالار از لذت طعام در دهان، ابلیس بود.لذت طعام، حیرتا! هدیه ابلیس است یا استعاره اى که درویشان به سفره تهى شاکر باشند ]گفت: «خواسته، از این بیش خواه تا در نعمت تو را غرقه کنم.» گفت: «دو بوسه کفایت کند.» بر دو کتف، بوسه زد و چون دود که به هوا رود، ناپیدا شد. مارها.‎.‎. روییدند؛ خوان، اژدهاکى شد بریان.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
روزى «حیات»


از آدمیان، تنها با کفشگرى دوستى داشت که مردمان او را «شیرین خرد» نام نهادندى و شعر همى گفتى و چون سخن عامه، خواستى که فهم کنى چون فیلسوفان به کلام درآمدى که خلق او را «مجنون» خواندندى. چگونه؟ ببین:
۱- کس او را گفت: «کفش به چند درهم، مرهم نهى؟ » کفش اش دهان گشوده بود. گفت: «مرهم به درهم ندهند چون مرهم خواهى، به «دیگر جا» شو، دلى بنه، مرهمى بردار و جان، از زخم تهى کن».
۲- کس او را گفت: «هیچ آینه دیده اى؟ روى و موى، پریشان کرده اى از چه؟ نخواهى که همسر بستانى و نسل زنده گردانى؟» گفت: «آینه نیافتم در این شهر، مگر زنگارى! چون زنگ به آینه اوفتد، نسل، تباه شود. همسر از چه خواهم ؟نسل از چه خواهم؟ پریشانى ام از جان است که قرار نیابد.»
۳- کس او را گفت: «از علوم زمان، هیچ دانى؟ » گفت: «آرى! با کس نجوشم که جان ها همه از جوشش باز ایستاده اند. این را از کیمیاگران آموختم.»
۴- کس او را گفت: «شاعران کذاب ترند یا کاتبان ؟» گفت: «کذب شعر از آن باشد که جان را نلرزاند و چون آتش بیفروزد در این اجاق، صدق است؛ اما کاتبان، چون «روزى گرم» در «تموز»ند به خنکاى ابرى، فراز سر در بیابان؛ چون ابر به کنار رود بریان شوى و چون ابر باشد، حیات و ممات را مرزى فراهم؛ کتابت ایشان، آن ابر است! تا برود یا نرود به روزگاران؛ کذب و صدق آن در «شب»است.»
 از آدمیان، تنها با کفشگرى دوستى داشت. گاه به حجره او شدى به نقش فلان مشترى، تا او سخن گوید و حیات او، چون فرفره اى که در چرخش است از چرخش باز نماند. او را «جن معطر» نام بودى و چون هفتاد سال، از کلام کفشگر، روزى «حیات»، براى خویش ساختى، کفشگر را حیات به ممات آمد. «جن معطر» را فرصت قلیل بود از آن که به آن شهر، یک کفشگر بود و همان! آینه اى نمانده بود به جانى و پریشانى، تمامى قصه بود.جن گفت: «بدرود دوست من!» و پاره اى گل، به کپه خاک پس از باران، افزود؛ افسوس که از میان آدمیان، تنها با کفشگرى.‎.‎. از شهر، بیرون شد؛ و دیگر.‎.‎. او را جایى در بیرون شهر مرقد است ناپیدا؛ که آدمیان را از آن خبر نباشد. او را به قدر پاى نهادن به صحرا، سخن کفشگر، در جان، باقى بود؛ و پس از آن.‎.‎. باران بارید!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
شاعر در سنگ

گویند که در کوه هاى شرق - هنگامى که به جانب ابرها بچرخى - رودى جارى ست که آن را «رود اشک» نامند و مردمان گویند که از چشمان شاعرى روان است که واپسین بیت غزلى را که براى محبوب سروده بود، گم کرد و آواره شد.
البته این ها افسانه است چون هر چه فرازتر بروید به کوهى یخ زده مى رسید که حتى در تابستان هم، از یخ پوشیده است و «رود اشک» از دل آن مى جوشد و به زیر مى آید و ‎.‎.‎. شاعرى که در دل کوه نهان باشد به یقین از افسانه ها آمده با این همه چوپانان گویند که در اردیبهشت - که رود، پرآب تر است - شب ها صداى مردى را مى شنوند که به صداى بلند شعر مى خواند و مى گرید. آنان، شعرهایى را هم از آن شاعر نقل مى کنند که چون دقت کنیم، ابیاتى از سعدى، حافظ، مولوى و نظامى را در انبوهى از ابیات ناشناخته مى یابیم که محتملاً از شاعران محلى اند که به استقبال این چهار ارجمند رفته اند؛ در واقع شاعر محصور در کوه، آمیزه اى از این چهار شاعر است که چوپانان او را «دلبند خراسانى» نام نهاده اند و گویند که این تخلص را  «فایز دشتستانى» - چون ردایى که به مرحمت بخشند - به او بخشیده است.
«رود اشک» آب اش به زلالى اشک آدمى است و گاه در بستر آن مى توان سنگ هایى را یافت که به خط کوفى، شعرهایى بر آنها نوشته اند که یحتمل کار چوپانان باذوق است که مى خواهند افسانه نمیرد.
خود من، شبى را کنار کوه یخ زده، در اردیبهشت، به صبح رساندم و صداى شاعر را شنیدم که نامشخص بود و به صوت ارواح مى مانست و چون به شعر سعدى یا حافظ مى رسید، لهجه، شیرازى مى شد و البته چند صدا بود منفک از یکدیگر. به گمانم کار باد باشد که از آدمیان، از حنجره آدمیان تقلید مى کند.
به گمانم باد، از زمان هاى دور، شعرها و صوت ها را با خود مى چرخاند تا به گوش ما برساند و «رود اشک»، هم بهانه اى براى روایت اوست و هم بهانه اى براى روایت ما.
اما چرا «اردیبهشت» را انتخاب کرده باد؟
چرا «رود اشک»، از کوه یخ زده، شکوفه نارنج با خود مى آورد ؟
چرا...؟ گاهی وقت ها سوال ها عین جواب اند!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
دعواهاى خانوادگى


گاهى وقت ها مى شود ندیده گرفت. چه چیز را؟ همه چیز را! مثلاً ندیده گرفتم که پدرش سر دعواى آب، پدرم را کشته؛ و ندیده گرفت که از سر انتقام، پدرش را کشتم. این ها، یک سرى دعواى قدیمى بود که معمولاً پیش مى آمد اواخر دوره مصدق. بعد قرار شد که دو خانواده صلح کنند؛ او بشود زن قاتل پدرش، من هم بشوم داماد قاتل پدرم؛ همه چیز را ندیده گرفتیم. برنوها را در هوا شلیک کردیم و رئیس پاسگاه منطقه هم، به عنوان هدیه عروسى و رفع کدورت دو خانواده، اجازه دو روز شکار غیرمجاز داد که من یک قوچ زدم او یک آهو. از آن موقع تا حالا، که نزدیک هفتاد سال داریم و شش تا پسر و دو تا دختر و شانزده نوه و سه نتیجه و یک «ندیده»، زندگى مان به خوبى و خوشى گذشته و فقط سه بار خواسته، تقاص خون پدرش را بگیرد؛ یک بار توى خواب، یک بار توى آب، یک بار هم سر درخت.
بار اول: پسر اول مان به دنیا آمده بود و همه چیز بر وفق مراد بود که یکى از دخترعمه هایش خبر برد که من قصد تجدید فراش دارم از خانواده خودمان؛ خب! البته من بدون اجازه از خودش که این کار را نمى کردم اما یک دفعه یاد خون پدرش افتاد و نصفه شب دیدم لوله برنو توى دهنم است و هى مى چکاند اما تیر درنمى رود! آدم باید به فکر آینده پسر و همسرش باشد اگر من مى مردم که آنها بى سرپرست مى شدند. شب قبل، سوزن برنو را درآورده بودم. بالاخره عزیزان من! زندگى فراز و نشیب دارد!
 بار دوم: پسر سوم مان به دنیا آمده بود. من وسط رودخانه بودم و داشتم یکى از اسب ها را از وسط یک جریان تند رد مى کردم که دیدم برنو را گرفته طرف من و هى تیر مى اندازد و مى خورد توى آب. ظاهراً یکى از دخترخاله هایش خبر برده بود که مادرم از دست عروس اش ناراضى است و مى خواهد دوباره برایم زن بگیرد. جان سالم به در بردم چون بعد از چند بار تیر انداختن به این نتیجه رسید که ممکن است بزند به اسب و چون همیشه «زنِ زندگى جمع کنى» بود، کوتاه آمد. زن باید این طور باشد، به خاطر زندگى اش کوتاه بیاید!
بار سوم: همین یک ماه قبل بود که یکى از دخترهایم فضولى کرد - توى بیمارستان قلب بودم - که یکى از پرستارها از من پرسید: «پدرجان! خانم ات زنده است یا فوت کرده؟ » ۱۰ روز بعد از مرخص شدنم از بیمارستان، موقعى که روى درخت داشتم سیب ترش مى چیدم دیدم که با برنو آن پائین ایستاده و نشانه رفته. خوشبختانه اشتباهى عینک مرا به چشم زده بود که نزدیک بین بود و دو سه تا شاخه را هم شکست اما زنده ماندم؛ زن باید در هر سنى که هست دقت داشته باشد. راستش از این که عینک را اشتباهى برداشته بود ناراحت شدم!
ببینید عزیزان من! شما جاى «نتیجه »هاى من هستید. حالا دنیا عوض شده. آدم که سر رنگ یک پیرهن و مدل یک ساعت، توى مراسم نامزدى اش، برنو نمى کشد. تازه این برنوها، همه سوزن کشیده اند. هر چقدر هم بچکانید هیچ اتفاقى نمى افتد. شما باید یک عمر با هم زندگى کنید. پدرهاتان هم که هر دو تا زنده اند. از خر شیطان پائین بیایید. بروید انگیزه به درد بخور پیدا کنید!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
برگى که براى سبز بودنش دلیل داشت

درختى بود که تنها یک شاخه داشت.
شاخه اى بود که تنها یک برگ داشت.
برگى بود که تنها ‎.‎.‎. نه! این برگ هیچ چیز نداشت مگر رنگ سبزش که پائیز مى خواست آن را بگیرد و با خودش ببرد اما برگ مقاومت مى کرد. پائیز تصمیم گرفت کلک بزند. خودش را شکل دوره گردى درآورد که «شال کشمیرى» مى فروخت و به جایش ، رنگ هاى طبیعى مى خرید براى شالبافان کشمیر؛ آمد پاى درختى که یک شاخه داشت و نگاه کرد به شاخه اى که یک برگ داشت. گفت:«هوا که سرد شود شال کشمیر است که گرم ات مى کند. رنگ سبزت را بده و یک شال کشمیر بگیر!» برگ گفت:«من فقط رنگ سبزم را دارم. شال مى خواهم چه کار اگر این راهم نداشته باشم.» و پائیز، راهش را گرفت و رفت تا سال بعد برگردد.
سال بعد، پائیز خودش را به شکل «عاشیقى» درآورد که ساز مى زد و چون درویش بود، برگ سبزى به جاى «درآمد»، برایش کافى بود. آمد پاى درختى که یک شاخه داشت و ساز زد براى برگى که تنها برگ تنها شاخه آن درخت بود. برگ گفت: «قشنگ مى زنى عاشیق اما من دوست دارم همین جا بمانم نه توى کشکولت. برگ سبز، روى شاخه، برگ سبز است. توى کشکول درویش، یک برگ پلاسیده است.» و پائیز، باز هم راهش را گرفت و رفت تا سال بعد برگردد.
سال بعد، پائیز، شکل خود پائیز بود. آمد پاى درخت. گفت:«ببین دوست من! هر کسى عمرى دارد. هیچ کس تا ابد زندگى نمى کند. برگ ها هم عمرى دارند. من مسئول بردن شان هستم. پس با باد بیا پائین. باید برویم.» اما صدایى از برگ سبز نیامد. پائیز بالا را نگاه کرد و دید که درخت، پر از شاخه است و شاخه ها پر از برگ اند اما از آن برگ سبز خبرى نیست. پائین درخت هم، روى خاک، از برگ سبز خبرى نبود. باد آمد دم گوش پائیز گفت:«ببین! سوار یک ابر شد و رفت. نمى دانم کجا رفت اما رفت. گاهى وقت ها، پائیز هم باید بازنشسته شود.» و پائیز، گریه کرد؛ باران هاى پائیزى، از همان وقت شروع شدند.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
 
شعرها و سنگرها

همیشه شعرهایى هستند که در حافظه مى مانند. شما حتماً چندتاشان را توى ذهن تان دارید:
«بشنو از نى چون حکایت مى کند‎/ از جدایى ها شکایت مى کند.»
«یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور‎/ کلبه احزان شود روزى گلستان غم مخور.»
«جهان خون ریز بنیاد است هشدار‎/ سرسال از محرم آفریدند.»
همیشه شعرهایى هستند که در حافظه مى مانند. همیشه هم به یک دلیلى؛ مثلاً آن بیت مولوى (بشنو از نى.‎.‎.) را به این دلیل یادم مانده که همسنگرى داشتم که بچه چوپان بود و همیشه هم از خیزران هاى کنار شط، نى مى برید و نى مى ساخت و مى زد؛ اما حالا دیگر نمى تواند نى بزند چون خمپاره، دو دستش را از مچ برده و براى نى زدن هم باید انگشت داشت.
یا آن بیت حافظ (یوسف گمگشته.‎.‎.) براى این یادم مانده که پسر عمه ام که سال ۵۹ مفقودالاثر شده بود و بالاخره سال ۷۳ برگشت، مادرش همیشه همین بیت را مى خواند سر نماز و گریه مى کرد. وقتى هم تابوت اش را دید، گفت: «خدا را شکر که برگشت به کشور خودش. آدم باید همانجا که به دنیا آمد، توى قبر بخوابد. بچه ام حالا آرام مى شود. حالا، پهلوى خانواده است.»
آن بیت بیدل هم (جهان خون ریز بنیاد است.‎.‎.) توى ذهنم مانده به این دلیل که سالى که محرم به عید افتاده بود، مشغول پاکسازى بعد از حمله بودیم. از توى یکى از سنگرهاى عراقى، یک پسر بچه ،۱۵ ۱۶ ساله آمد بیرون و هى التماس مى کرد. یکى از بچه ها مال خرمشهر بود، گفتم: «حرف حسابش؟ » گفت: «شیعه است مال کربلاست.» گفت: «ظاهراً به زور آوردنش جنگ.» پسربچه داشت مى لرزید. گفتم: «بگو! ما بچه ها را نمى کشیم. آدم بزرگ ها را هم اگر تسلیم بشوند نمى کشیم.» داشت ترجمه مى کرد که صداى گلوله آمد و دیدم پسربچه، ایستاده اما نصف سرندارد. بعد افتاد. پشت سرش یکى از افسرهاى جیش الشعبى بود که آخرین گلوله اش را خرج آن بچه کرده بود. بعد اسلحه اش را گذاشت زمین. دست هایش را برد بالا، سبیل هایش عین سبیل هاى شمر تعزیه بود. گفتم: «جیب هایش را بگرد. بلکه آدرسى از خانه شان باشد.» گفتم: « براى مادرش نامه تسلیت بنویسم بد نیست. مى دهیم دست صلیب سرخ» و بدون این که دست خودم باشد، زدم زیر گریه.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
 
چطور یک قصه را بنویسیم (٢٠)
فشرده سازى [بخش هشتم]
قرارمان این بود که چند مثال درخشان - عوض یک مثال - در حوزه مخفى سازى و در عین حال واقع نمایى، نقل کنم. بسیار خب! از رمان مشهور هوراس مک کوى [آنها به اسب ها...] سرى مى زنیم به قصه کوتاه «سرهنگ شابر» از یکى از کلاسیک هاى قرن نوزدهمى که به یقین، بخش اعظم آثارش، نسبت به بخش اعظم آثارى که در قرن بیستم نوشته شد، به روزتر است و آثارى که بسیارى از آنها، یا «بازتولید» یا «بازآفرینى» آثار او بودند: اونوره دوبالزاک.
«- آهاى! باز هم سر و کله آن «کهنه لباس» ما پیدا شد!
این ندا از دهان وکیل شاگردى درمى آمد که به صنف آنان که در دفترهاى وکالت «پادو» خوانده مى شوند تعلق داشت و در آن هنگام قطعه نانى را با اشتهاى بسیار گاز مى زد: اندکى از مغز نان را درآورد، گلوله کرد و به تمسخر از دریچه هواخورى پنجره اى که تکیه به آن داده بود، به بیرون پرتاب کرد. گلوله که خوب به سوى نشانه رها شده بود، پس از اصابت به کلاه ناشناسى که از حیاط خانه اى در خیابان «ویوین» - محل اقامت «متر درویل» وکیل دادگسترى - مى گذشت تا ارتفاع پنجره کمانه کرد.
«منشى اول» عمل جمع صورت هزینه اى را گسست و گفت:
- آهاى! سیمونن براى مردم خل بازى درنیاورید، وگرنه از اینجا بیرون تان مى اندازم... موکل هرچه بینوا باشد، انسان است، خاک بر سر!
- پادو، اغلب، مثل سیمونن، بچه سیزده - چهارده ساله اى است که در هر دفتر وکالتى تحت تسلط خاصى «منشى اول» است و در ضمن بردن احکام به دایره اجرا و دادخواست ها به کاخ دادگسترى، به سفارش ها و عشقنامه هاى او هم مى رسد. از حیث اخلاق شبیه به بچه هاى خیابانگرد پاریس و از حیث سرنوشت شبیه به محاکمه هاى پرپیچ و خم دادگسترى است. این بچه به تقریب، همیشه بى رحم است و لجام گسیخته و سرکش، تصنیف ساز و مسخره باز و حریص و تنبل است. با این همه قریب به اتفاق این پادوها مادر پیرى دارند که در طبقه پنجم خانه اى جایش داده اند و قسمتى از آن سى چهل فرانکى را که ماهیانه مى گیرند، به او مى دهند.
سیمونن به لحن شاگرد مدرسه اى که مچ آموزگارش را مى گیرد، گفت:
- اگر انسان است، پس چرا کهنه لباده اش مى گویید
و شانه اش را به چارچوب پنجره تکیه داد و از نو سرگرم خوردن نان و پنیر خود شد، چه مثل اسب هاى کالسکه دوچرخه یکى از پاهایش را از روى زمین برداشته بود و به پاى دیگر تکیه داده بود و سرپا، روى پنجه کفشش، مشغول استراحت بود.»
ما در اینجا با قصه اى قرن بیستمى یا بیست و یکمى روبه رو نیستیم که یک دوره کلاسیک را پشت سر گذاشته و حالا به فشرده سازى عصرى که «فرصت» از طلا گران تر است، پاى گذاشته باشد. بالزاک خود، از پیشگامان قصه کلاسیک است اما آنچه او از یک دفتر وکالت فرانسوى در قرن نوزدهم نشان مان مى دهد به همان اندازه که متنى همعصر ما، فشرده و مخفى ساز و واقع نماست داراى شگفتى هاى کلاه شعبده اى است که به آن «قصه مدرن» مى گوییم.
بالزاک با «دیالوگ» پادو شروع مى کند و بعد، پادو، تکه اى از خمیر نان را به سوى کلاه «کهنه لباده» پرت مى کند و آن تکه خمیر هم پس از برخورد با کلاه، کمانه مى کند و به سمت پنجره بالا مى آید. از اینجا به بعد، ما با کسى آشنا مى شویم که «منشى اول» دفتر وکالت است و این آشنایى، با اداى یک دیالوگ کامل مى شود. بالزاک، از دیالوگ به «عمل» مى رسد و از «عمل» به دیالوگ و بعد متصل مى کند قطعه هاى روایت را به «توصیف» که باید از خلال آن «پادو» را بشناسیم و بعد ما را مجاب مى کند که بخش اعظم پادوهاى دفاتر وکالت آن دوره، مادر پیرى دارند که در طبقه پنجم خانه اى جایش داده اند و از این توصیف، به دیالوگ «پادو» مى رسد و از دیالوگ دوباره برمى گردد به نان خوردن او - که یک «عمل» است - و... خب! مى گویند که بالزاک رئالیست بزرگى ا ست. فارسى اش مى شود «واقع گرا» اما واقعاً همین طور است

اول بگویم که در این قصه، حضور نویسنده مخفى نمى شود. نویسنده به عنوان یک راوى، حضور مستدام دارد. پس چه چیزى مخفى مى شود آنچه در قصه «سرهنگ شابر» مثل گرد و خاک - وقت ورود مهمان- زیر فرش قایم مى شود، این است که راوى، راوى بودن خود را مخفى مى کند نه حضورش را! پیچیده شد، نه راوى جایى نشسته و از یک منظر مشخص دارد این وقایع را مى بیند. او «داناى کل» نیست. او یکى از حاضران در اتاق است. اما کدام یک از حاضران در اتاق او کسى است که در میان توصیفات مکرر از حاضران، مخفى شده است و اصلاً هم در بند «واقع گرا» یى نیست بلکه سعى مى کند که همه چیز را «واقعى» نشان دهد یعنى قصدش «واقع نمایى» است و ضرباهنگ قصه هم، آنقدر جاندار هست که شما نپرسید مگر چند پادو در دفاتر وکالت آن دوره پیدا مى شوند که چهارده ساله باشند و مادرشان پیر باشد و در ضمن، این همه مادر پیر، فقط در طبقه پنجم زندگى کند ، نه مثلاً چهارم، سوم، دوم
«منشى سوم، به نام «گودشال»، در وسط استدلالى که مشغول ساختن و پرداختنش در عرضحالى بود که منشى چهارم به خط درشت مى نوشت و نسخه هایش به دست دو منشى تازه کار شهرستانى نوشته مى شد، وا ایستاد و آهسته گفت:
- چه حقه اى مى توانیم به این آدم عجیب و غریب بزنیم سپس بدیهه گویى اش را از سر گرفت:...اما اعلیحضرت لوئى هجدهم (آهاى هجدهم را به حروف بنویسید! اى «دروش» فاضل درشت نویس!) چون زمام مملکت خویش را به دست گرفت، با آن حکمت همایونى و نیکخواهانه اش پى برد که... (این مسخره باز گردن کلفت به چه پى برد ...گودشال به سه منشى گفت:
- دست نگهدارید ، این جمله بى پیر پائین صفحه مرا پر کرد.
سپس براى آن که بتواند صفحه کلفت کاغذ تمبر خورده اش را برگرداند، عطف دفتر را به زبان تر کرد و گفت:
- بسیار خوب! اگر منظور دست انداختن این مرد باشد، باید به او گفت که رئیس ما نمى تواند با ارباب رجوع خودش جز بین ساعت دو و سه صبح حرف بزند تا ببینیم پیرمرد نابکار باز هم مى آید یا نه!
و «گودشال» جمله اى را که آغاز کرده بود، از سر گرفت:‎/‎/.»
شاید اکنون، خنده دار به نظر برسد که قصه اى بیش از ۳۵ صفحه را قصه کوتاه بخوانیم اما با معیارهاى قرن نوزدهمى، این قصه، زیادى کوتاه است! مسئله اى که در فشرده سازى باید حتماً مدنظر قرار گیرد این است که «کوتاه نویسى»، مقصد و مقصود فشرده سازى نیست بلکه «به اندازه نویسى» مطرح است. مهم نیست که شما از چه شگردى استفاده مى کنید که با کمترین کلمات یک دفتر وکالت را بسازید، مهم این است که در موجزترین شکل اش ، آن را «باورکردنى»، «واقعى» و البته برخوردار از جاذبه هاى روایى نشان دهید. محتملاً، اکنون در قرن بیست و یکم، دیگر مشکل است که شیوه استراحت کردن یک پادو را به استراحت کردن اسب کالسکه اى دوچرخه تشبیه کنیم اما در زمانه بالزاک، همین تشبیه، لااقل، جاى سه صفحه توصیف در شناسایى پادو را مى توانست بگیرد و گرفت. خوانندگان بالزاک، بدویت و البته کار مداوم اسب را در ذهن خود با زندگى این پسرک چهارده ساله مرتبط مى کردند و این، همان فوت کوزه گرى در فشرده سازى است که در قرن بیستم، بدل به «سسمى» این «غار چهل دزد» شد و قصه کوتاه و رمان را از پیوستن به تاریخ ادبى در غیاب «فرصت هاى قرن نوزدهمى » رهاند. در مثال هاى بعدى، به شیوه هاى ادبى مختلف قرن بیستمى خواهم پرداخت و فشرده سازى، مخفى سازى و واقع نمایى را حتى در آثار سوررئال، شاهد خواهید بود.


چطور یک قصه را بنویسیم (۲١)
جذاب سازى ایده ها
اطراف ما پر از ایده است؛ ایده هایى که در بدو امر، فاقد جذابیت روایى به نظر مى رسند و نویسندگان تازه کار، اغلب بى خیال این ایده ها مى شوند. این نویسندگان به ناچار به دنبال بازتولید ایده هاى «امتحان پس داده»اند! یک اشتباه! نه تنها این نویسندگان، بلکه بخش عمده خوانندگان قصه هاى کوتاه یا رمان، تصورشان این است که تنها بخشى از ایده ها قابل قصه شدن اند و بخش قابل توجه باقى مانده، به درد این کار نمى خورند و به همین دلیل هم، از قصه نویسى، یک غول گنده براى خود مى سازند. تصور کنید اگر همینگوى با چنین تصورى قصد ساختن امپراتورى ادبى خود را داشت چه ارثیه ناچیزى براى آیندگان به جا مى گذاشت! احتمالاً به جاى انبوهى قصه کوتاه درخشان، چند قصه کوتاه متوسط تحویل ما مى داد که در آنها، شاهد چند «آخرین برگ» و «گردنبند مروارید» دیگر بودیم تا «ا.هنرى» و موپاسان، ارواح شان در فراسوى جهان خاکى، شادمان شوند که پس از آنها، ادبیات مرده است! راستش را بگویید! اگر شما به عنوان یک نویسنده نوپا، یک پیرمرد ماهیگیر داشتید که ماه ها صیدى نکرده بود اما هنوز از رو نرفته بود و ادامه مى داد، اصلاً رمانى مثل «پیرمرد و دریا» نوشته مى شد یا اگر به ذهن تان مى رسید که زندگى یک کارمند دون پایه «چک»، آنقدر حقیرانه است که در نظر اجتماع اطرافش، بى ارزش تر از یک «سوسک» به نظر مى رسد، هرگز دست به قلم مى بردید تا رمانى به نام «مسخ» بنویسید یا اگر به گوش تان مى خورد که یک شاهزاده ساده دل در مسکو زندگى مى کند که به دلیل ناهماهنگى با نظام فئودالیسم حاکم بر جامعه تزارى، اسمش را گذاشته اند «ابله»، همان کارى را مى کردید که داستایوفسکى کرد و رمانى پرحجم و ماندگار، به یادگار گذاشت
مطمئنم که پاسخ واقعى تان «نه» است چرا که این «ایده »ها به خودى خود چندان جذاب نیستند یعنى به شکل خام و بیرون از روند «جذاب سازى یک ایده».
خب! چاره کار چیست چطور مى شود از «موقعیت هاى ناچیز»، وضعیت هاى درخور ستایش روایى را رقم زد مشکل به نظر مى رسد، نه درست مثل درست کردن یک پیتزاى خوش منظره و خوش طعم از مشتى سوسیس خرد شده و پنیر رنده شده!
یکى از استادان «جذاب سازى ایده»، بى هیچ گپ و گفتى، ریموند کارور است. کارى که کارور به انجام مى رساند استفاده مداوم از خرده ریزهاست در مرحله نخست و بعد هویت دادن به آنها در مرحله بعدى و کار پایانى هم، «همزاد شیئى کردن» آن خرده ریزها براى تفسیر روابط انسانى است.
او مى نویسد:
«مى توان در یک شعر یا قصه کوتاه به زبانى معمولى اما دقیق درباره مسائل و اشیاى معمولى نوشت و قدرتى عظیم و حتى حیرت انگیز به این چیزها - به صندلى، پرده پنجره، چنگال، سنگ، گوشواره یک زن - داد. مى توان یک خط از گفت وگویى به ظاهر بى آزار را نوشت و کارى کرد که پشت خواننده بلرزد - یعنى به قول ناباکوف، منبع لذت هنرى را ایجاد کرد. این نوع نوشتن بیش از هر چیز مورد علاقه من است. من از نوشته هاى شلخته و بى نظم متنفرم، چه تحت لواى تجربه باشد چه فقط سردستى اسمش را واقع گرایى بگذارند. در داستان کوتاه بسیار عالى ایزاک بابل به نام «گى دو موپاسان» راوى درباره نوشتن قصه مى گوید: «هیچ آهن آبداده اى نمى تواند قلب را چنان بشکافد که نقطه اى که در جاى درست گذاشته شده است.» این را هم باید روى یکى از آن سه در پنج ها [کاغذها] نوشت. ایوان کانل یک بار گفت زمانى مى فهمد که کارش با یک قصه کوتاه تمام شده که آن را مى خواند و ویرگول هایى را برمى دارد و بعد باز آن را مى خواند و ویرگول ها را سر جاى اولشان مى گذارد. من از این نحوه کار خوشم مى آید. من به این نوع دقت در کارى که انجام مى شود احترام مى گذارم.»
پس مرحله اول جذاب سازى هر ایده اى «دقت» است هم در «دیدن» هم در «درست دیدن» [زوایا را دیدن و اضلاع و سایه روشن ها را و موقعیت یک شىء نسبت به باقى اشیا را رصد کردن] هم در درست توصیف کردن و هم در به اندازه توصیف کردن. لازم نیست در توصیف عکس دو سانتى خورشید که از پنجره روى یک گلدان بلور تابانده شده است در اردیبهشت، دو صفحه را سیاه کنید چون خیلى توصیف خوبى است! «توصیف خوب»، «توصیف کارآمد» است؛ توصیف مفید براى قصه شما، توصیفى است که موتور حرکت قصه باشد نه قطعه اى شاعرانه!
«مردى که دست نداشت آمد دم در خانه ام تا عکس خانه ام را به من بفروشد. اگر آدم آن قلاب هاى کرومى را نادیده مى گرفت، مردى بود معمولى، حدود پنجاه سال.
وقتى گفت که چه کار دارد، پرسیدم: «دست هایتان چه شده »
گفت: «داستانش مفصل است. این عکس را مى خواهید یا نه »
گفتم: «بیایید تو. تازه قهوه درست کرده ام.»
تازه هم ژله درست کرده بودم، اما به مرد نگفتم.
مرد بى دست گفت: «اگر اجازه بدهید، مى روم دستشویى.»
دلم مى خواست ببینم فنجان را چطور نگه مى دارد.
مى دانستم دوربین را چطور نگه مى دارد. پولاروید مدل قدیمى بود، بزرگ و سیاه. آن را به بندهاى چرمى بسته بود که از روى شانه هایش رد مى شدند و ضربدرى روى پشتش مى رفتند، این طورى دوربین را روى سینه اش نگه مى داشت، در پیاده رو روبه روى خانه آدم مى ایستاد، خانه را توى عدسى چشمى میزان مى کرد، با یکى از قلاب هایش تکمه را فشار مى داد و عکس آدم مى پرید بیرون.
خوب، آخر من از پنجره تماشایش کرده بودم.» [عدسى چشمى - ریموند کارور]
ایده اصلى در این قصه، مردى است که دست هایش را از دست داده اما با دوربین پولاروید قدیمى اش از خانه هاى مردم عکس مى گیرد و بعد در خانه آنها را مى زند و عکس را به آنها مى فروشد؛ آنچه این «ایده» را در قصه کارور جذابیت بخشیده، همان جزئیات به ظاهر ناچیز است که با دقت توصیف شده اند؛ جزئیاتى درباره اینکه چطور یک آدم بى دست قادر است با دوربین، عکس بگیرد. مهمترین کارى که کارور انجام داده، هویت دادن به آن قلاب هاى کرمى، دوربین و عکسى ست که مرد بى دست از خانه راوى گرفته. او حتى به ژله و قهوه هم هویت داده به گونه اى که همین بخش کوتاه از داستان، بدل مى شود به بازتاب شخصیت و انگیزه هاى راوى: «گفتم: «بیایید تو. تازه قهوه درست کرده ام.» تازه هم ژله درست کرده بودم، اما به مرد نگفتم.» اما مى دانیم، این ایده - ایده مرد بى دست عکاس - ایده اى است که آن را «ایده اولیه» مى نامیم و همیشه به ایده اى نیازمندیم که تکمیل کننده آن باشد؛ ایده اى که بتواند انرژى نخستین قصه را به بالاترین حد ممکن خود برساند؛ بنابراین راوى، تصمیم مى گیرد که به عکاس بگوید که از خانه اش، ازتمام زوایاى خانه اش عکس بگیرد و این تصمیم در بدو امر، از روى «نوع دوستى» و «کنجکاوى» به نظر مى رسد؛ هنر یک نویسنده آن است که انگیزه هاى ظاهرى را به ضدخود بدل کند و همچنین، آن انگیزه ها را به اشیاى پیرامونى تزریق کند تا آن اشیا کار را تمام کنند و نقطه پایانى بر قصه بگذارند.
«رفتیم بیرون. دگمه شاتر را میزان کرد. گفت: «کجا بایستم » و دست به کار شدیم. دور تا دور خانه چرخیدم. با نظم تمام. گاهى نگاهم طرف دیگر بود. گاهى هم صاف جلوم را نگاه مى کردم. مى گفت: «خوب است.» مى گفت: «همین طورى خوب است.» تا آنکه خانه را دور زدیم و باز رسیدیم جلو در. «شد بیست تا. بس است.»
گفتم: «نه». گفتم: «حالا از روى پشت بام.»
گفت: «واویلا». این طرف و آن طرف خیابان را نگاه کرد و گفت: «خوب، باشد، قبول». گفتم: «همه شان، از بزرگ تا کوچک، رفتند.»

مرد گفت:« این ها را تماشا کن!» و باز قلاب هایش را بالا گرفت...آن وقت بود که دیدمشان ،سنگ ها را دیدم.انگار یک آشیانه سنگی کوچولو روی توری بالای هواکش آشپزخانه درست شده بود . بچه ها را که می شناسید. می دانید چطوری سنگ ها را بالا پرت می کنند تا بالاخره یکیش توی هواکش آدم بیفتد .داد زدم:« حاضری؟» و یک سنگ برداشتم_و صبر کردم تا توی عدسی چشمی پیدایم کند.داد زد:«حاضر!»دستم را عقب بردم وفریاد زدم:«حالا!» وسنگ صاحب مرده را تا دورترین جایی که می شد پرتاب کردم. شنیدم فریاد زد :«چه بگویم؟ من عکس در حال حرکت نمی گیرم.»نعره زدم:«باز هم!» ویک سنگ دیگر برداشتم.»                                                           «سنگ» در قصه ی کارور، به ما به ازای شیئی انگیزه های راوی بدل شده است.راستش را بگویید! اگر شما چنین ایده ای داشتید دست به قلم می بردید؟


 
comment نظرات ()